سيد حسن آصف آگاه
208
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)
23 . پس دادار اورمزد فرمان داد و گفت كه : اى زرتشت ! نخستين تاك زرّين كه ديدى ، پس آن [ زمان ] است كه به همپرسى من رسيدى و به آن [ گاه ] ، دين بهى از ما پذيرفتى . 24 . پس از آن ، از تو گشتاسب ، دهبدان دهبد [ و شاهنشاه ] ، دين بهى را از تو پذيرفت و آن را اندر گيتى ، روا بكرد [ و رواج بداد ] . 25 . كه بدان [ رواج دين ] ، كالبد ديوان و دروجان بشكنند [ و ] جهان روشن بشود و بدان 19 [ سبب ] ، پس جددينان و بدكيشان ، به تيرگى تاريك 20 - كه ته [ و قعر ] دوزخ [ است ] - افتد ؛ 21 كه به واسطه پرهيز آبوآتش كه اندر گيتى [ رواج يابد ، ديو ] ناپيدا [ و دور ] شود . 26 . و آن ديگر تاك كه بينى ، اى زرتشت ! كه سيمين بود ، پادشاهى اردشير كيان شاه است كه آن [ شاه ] را بهمن اسفنديار 22 خوانند . 27 . كه ديو را از مردم جدا بكند - چه كه [ ديو و مردم ] از يكديگر پديد [ و پيدا و متمايز ] شود - و دين بهى را روا بكند [ و دين را رونق دهد ] كه دروج اهلموغ را از گيتى بازدارد . 28 . و سوّمين تاك برنجين كه ديدى ، پس پادشاهى اشكانيان است كه راه و رسته 23 [ و شيوه ] روند [ و نادرست ] پديد دارند [ و راه و رسم دروندى را عرضه كنند ] و بر [ راه ] اسكندر خشم تبار ، اندر ايرانشهر پادشاهى كنند و دين بهى را تباه كنند و از پس ، خود در دوزخ ، از جهان نگون افتد . 29 . و چهارمين تاك رويين كه ديدى ، اى زرتشت ! اين نيز تو را گويم كه پادشاهى اردشير گيتى آراستار [ و ] شاپور شاه باشد كه اندر جهان ، ديگرباره دين بهى را [ به ] پيدايى آورد و آن را روا بكرد [ و رواج بداد ] . 30 . كه به پس از آن ، آدرباد ماراسفندان 24 - پيروزگر باد ! - دين آراستار و دين چاشيدار 25 [ و دينآموز ] ، پس با روى 26 گداخته [ كه ] بر شانه [ وى ] بكنند [ و بريزند ] 27 كه تا از آن ( - آزمايش ايزدى ) ، در جهان ، جددينان [ و بدكيشان ] را شك و گمان از دل بركنند [ و بزدايند ] و [ آدرباد ] دين بهى را روا بكند [ و رونق دهد ] و جددينان را و ديوان را پس هرآينه برداد [ و آيين ] زرتشتى آورد . 31 . پنجمين تاك مسين را كه ديدى ، اى زرتشت ! آن نيز تو را گويم كه پادشاهى بهرام گور ، دهبدان دهبد [ و شاهنشاه ] است كه به مينويى [ و اعجاز ] اندر جهان روشنى بكرد ، [ و نور پديد آورد ؛ چنان ] كه از او اهريمن و ديوان و دروجان در دوزخ افتند ، و [ مايه ] بىتوانى [ آنها ] بشود . 32 . و ششمين تاك ارزيزين را كه ديدى ، اى زرتشت ! آن نيز تو را گويم كه پادشاهى خسرو قبادان است كه او را انوشيروان خوانند . 33 . كه در زمان او ، گجسته بدگوهر و بدكيش ، مزدك 28 پديدار آيد و بس گونه اهلموغى و بدى اندر تباهى دين گذارند [ و پديد آورند ] . 34 . كه همانا روزى باشد كه [ به ] زودى نزار و بىتوان شود و خود در جايگاه دوزخ افتد . 35 . و هفتمين تاك آهنين را كه ديدى ، اى زرتشت ! آن نيز تو را گويم كه در آن [ زمان باشد كه ] هزارهء تو سرآيد ، اى اسپيتمان زرتشت ! كه در [ آن ، ] مردان سياه جامه گشاده ، با [ همه ] خشم تباران كه در جهان [ باشند ] ، به ايرانشهر هجوم آورند .